سپرده ام دل را به سودایت در هجوم رنگها و انبوهی سایه ها

گفته بودی که طبیب دل هر بیماری

پس طبیب دل من باش که دلدار توام

از کبوتر عشق پرسیدم : به بهترین دوستم چه هدیه ای بدهم ؟

گفت : فقط بگو دوستت دارم

به یاد آور روز آشنائیمان ، به یاد این روز زیبا و قشنگ همه ی قناری ها را گفته ام

که بخوانند و همه ی قاصدکها را صدا زده ام تا که به یاد این روز دوست داشتنی بمانند

نازنینم : در دریای عشق و محبت و مهربانیت شناورم و تو را می خوانم که بهترینی تو تنها

کسی هستی که نامت در تفکر من ، عشقت در قلب من و عطر و بویت در شاخه ی من است . محبت

و مهر ورزیدن را آموختم و با مهربانیت عشق را حس کردم و حال.....

دوستت دارمN